« هو المعشوق » به نام آنکه جان را فکرت آموخت عشق را نه شرحی است و نه بیانی ، باید که عاشق بود تا عشق را شناخت . ورنه عشق ، در حوصله ی کلام و قلم نیست که نیست . فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از دو جهـان آزادم « حافظ » هر عشقی اگر برخوردار از طهارت باشد بخشی از عشق به خداست ... |
گل عشق
گویند در کـویر هیچ گلی ، هیچ گیاهی نمی روید. اما من دیده ام در کـویر سوزان دل خویش رویش گل محبت را، جوانه زدن شاخه امید را و پیچیدن پیچک عاشق نگاهت را به درخت خشکیده آرزوهایم. من حس کرده ام نوازش دشت روحم را با نسیم محبت تو و بهاری شدن باغ وجودم را در بارش مهربان آفتاب نگاهت.
صبح گاهان با خیالت
با دلی پراز رمز و راز
با نسیم خوشبوی جانت
در بستری که بوی ترا دارد
نفسی که عطر ترا دارد
آغاز میکنم بودنم را
گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده
رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده
عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد
حرف اولم، حرف آخرم تویی
صدایم صدای توست
خانه ام ترا فریاد میکند
چشمانم ترا جستجو میکند
دستانم ترا می کاود
نگاهم به در مانده
گریه ام رود خانه نامت شده
خنده ام ترا صدا میزند
من در وادی تنهاییم ترا می خواهم
آیا یاد داری مرا
آن زمان که دل را بتو باختم
آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم